X
تبلیغات
مردبد - زن بد
مردبد - زن بد
گزارشی از زندگی های بهم ریخته 
قالب وبلاگ
 

 

بعد از پنج دقیقه،ساسان برگشت ومجددا روبروی من نشست:

- کجا بودیم!؟

- قرار شد دوباره به دیدن همسر هوتن بری...

ساسان طوری می نشیند که نگاه ش به من نباشد:

 

آدرس محل کار همسر هوتن رو گرفتم وخدا می دونه که تا صبح بیدار بودم وبرای دیدن ش ثانیه

شماری می کردم.نمی دونم در وجود ش چی دیده بودم که اینطور مجذوب ش شدم.فردا اون روز

راس ساعت هشت صبح به محل کارش رسیدم.یه شرکت ساختمانی بود که به سرپرستی پسر

عموی آزیتا(همسر هوتن)،اداره می شد. وارد شرکت شدم وبه عنوان مشارکت در کار یک

ساختمانی کلنگی،دنبال یک مشاور گشتم.این اطلاعات رو هوتن به من داده بود.وقتی وارد دفتر

کار مشاوره شدم با دیدن آزیتا،همه چی یادم رفت.او با دیدن من خیلی خونسرد سوال کرد وکارم

را پرسید.انگار نه انگار که منو قبلا دیده بود.یا واقعا یادش نبود.کارم را برایش توضیح دادم و

اون منو به دفتری بُرد که دوسه تا مهندس نشسته بودند.توی اون چند ساعتی که اونجا بودم از

حرفاشون هیچی نفهمیدم ووقتی از دفتر بیرون آمدم قرار برای دوروز آینده گذاشته شد.

رفتم سراغ آزیتا وازش تشکر کردم.اون بدون اینکه سرش رو بالا بگیره ومنو نگاه کنه،جواب

تشکرم را داد.اون روز به بانک نرفتم وتلفنی با هوتن صحبت کردم وبهش اطمینان دادم که زنی

به نجابت همسر او تا به حال ندیدم وچقدر خوشحال شد.هنوز دوسه ساعتی از دیدار با آزیتا

نگذشته بود که وسوسه شدم تا بهش زنگ بزنم.بهانه خوبی داشتم.وقتی گوشی رو برداشت

وخودم رو معرفی کردم،خیلی با احترام جواب داد که :امرتون!؟بهش گفتم که از وقتی از شرکت

اومدم بیرون همش به اون فکر کردم وحالا یادم اومد که کجا دیدم ش.و براش جریان اون روز

توی فروشگاه رو تعریف کردم.در تمام این مدت ،آزیتا فقط گوش می کرد ودر آخر گفت که

خوب حالا من چه کاری از دستم برمی آد!؟اون فکر کرد که من حتما می خوام برام پارتی بازی

کنه که کارم زودتر انجام بشه ومن چقدر جا خوردم از این برخورد آخر.طوری که تصمیم گرفتم

هرجور شده باهاش ارتباط برقرار کنم.خیلی برام سنگین بود حالا دیگه برام این قضیه شده بود یه

بازی ومن باید حتما می بُردم.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 3 قبل از ظهر ] [ خبرنگار ]
 

داستان آن ابلهی که برای شکستن گردو،ازسنگی استفاده کرد که بنای خانه ش بود را شنیده اید!؟

که با نادانی، هم سرش شکست وهم زندگی اعضای خانواده یی را نابود کرد

نمی دانم اسم این گفتگوی خصوصی را چی بگذارم!؟توطئه عاشقانه یا حماقت عاشقانه!؟

اسم ش هرچی باشد،نمی تواند مرهم زخم کسی شود که مثل فیل با خرطوم ش،مدام خاک

برسرش می ریزد...یاهمون خری که توی گِل مانده وهزار مثال دیگر...تنها کاری که از دستم

برمی آمد،فرستادن او به یک مرکز مشاوره بود...

موهای ش مجعد است وآنقدر ژل به سرش مالیده که حتی طوفان هم نمی تواند بهم ش

بریزد.دفترچه حساب بانکی ام را برمی دارد.همانطور که سرش پایین است وروی دکمه های

کیبورد می زند، می پرسد:

-  شما با خانم...نسبتی دارید!؟

-  بعله...

برگه یی را به طرفم می گیرد:

- لطفا پشت ش را امضاء کنید...

موبایل_ کنار دستش می لرزد.گوشی را برمی دارد وآهسته می گوید که بعدا تماس بگیر:

- لطفا شماره تلفنی هم کنار امضاء بنویسید...

شماره را می نویسم.پول را برمی دارم واز بانک خارج می شوم...

به خانم ...زنگ می زنم وبابت کاری که برایم کرده،تشکر می کنم.او در جواب تا کید می کند که

آیا باآقای ساسان...حرف زدم وکارهایم را او انجام داد؟جوابم مثبت بود واو گفت که ساسان

مشکلی دارد که اگر می توانم کمک ش کنم...واینطور شد که همان شب آقای ساسان...تماس

گرفت وظهر پنج شنبه یی را قرار گذاشتیم...

حالا که روبروم نشست،یاد دوستی افتادم که وقتی زیبایی از کنارش رد می شد ،

می گفت:اُف...وای به حالی که کنارش می نشست!!

مردی که روبروی من نشست ،خوش تیپ بود واز زیبایی صورت هیچ کم وکسری نداشت اما

اگر به موهای ش آنقدر ژل نمی مالید،می شد تصویر زیبایی از او نقاشی کرد...

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 4 قبل از ظهر ] [ خبرنگار ]
 

یک آپارتمان شیک ولوکس در یکی از کوچه پس کوچه های خیابان فرشته...

آیا یک ساعت چرخیدن در هوای سرد وپیدا کردن آدرس به دیدار با "گیلدا" معشوقه آقای گوهری،می ارزید!؟

فقط می دانم پس از دیدار وسه ساعت گفتگو وقتی به خانه برگشتم برخلاف همیشه، دلم یک قهوه شیرین می خواست بدون کشیدن سیگار ودیدن فیلمی که مرا وادار کند تصویر گیلدا را فراموش کنم وطبق معمول به خودم بگویم"فردا بهش فکر می کنم!"...

 

در روی پاشنه چرخید وزنی سرتاپا قرمز پوش به رویم خندید:

- چه زیباست!

 حرفی که توی دلم گفتم وثانیه یی به آقای گوهری فکر کردم که "بدبخت!حق داشت..."

همه چی آماده پذیرایی ازیک میهمان بود.روبرویم طوری نشست که اعتماد به نفس ش را صد بزنم.لحن صدای ش یکدست وبدون لرز بود ومن باز بیاد آقای گوهری افتادم وافسوس خوردم چرا لرزش صدای ش را در طول گفتگو،نشمُردم...

احتیاج به مقدمه نبود.حتی حالا که دارم برای دومین بار صدای ش را از توی ضبط می شنوم.می روم سر اصل مطلب...

گفت:

 - هرمز(آقای گوهری)حتما از کودکی های من براتون گفته ومن فقط از اون دوران در همین حد بگم که دیوانه وار خواستنی بود.با تمام سن کمی که داشتم،فهمیدم که با پدرم زمین تا آسمان فرق دارد.هرچه پدرم اخمو بود اوشاد وخندان.هرچه پدرم ،خسیس بود او دست دل باز.هرچه پدرم بی مسئولیت بود او مسئول پذیر.هرچه پدرم بی سواد بود او با رفتارش حد سوادش را بیشتر نشان می داد.واون خانواده مهربان هرگز نفهمیدن که علت ترک کردن  تهران ومنتقل شدن به شهرستان،شک دیوانه وار پدربه مادرم بود که بعد ازبرگشتن هر میهمانی،جار وجنجال راه می انداخت واورا متهم به روابط نامشروع با هرمز می کرد ومعتقد بود که او گیلدا را بهانه کرده است. پس لزومی ندارد که بگویم چرا هرچه بزرگتر می شدم،مرد زندگی ام را بیشتر می خواستم.هرمز از بچگی به من فهماند که چه تیپ مردی را دوست دارم...


ادامه مطلب
[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 5 قبل از ظهر ] [ خبرنگار ]
 

معمولا دوست دارم برای نوشتن داستان واقعی زندگی کسانی که اتفاقی با آنها آشنا شده ام به سالن آمفی تئاتر تک نفرام بروم ونمایش شان را ببینم ودر انتها،بدون قضاوت وقبل از اینکه پرده بسته بشود،،صندلی را ترک کنم وپیاده به خانه برگردم.

این آدم ها را می توان در میهمانی هایمان دید بدون اینکه کنارشان بنشینیم.می توان در سالن سینما در ردیف های بالا ویا پایین صندلی امان ، دیدشان ونشناخت.می توان در خیابان به آنها تنه زد وفقط خندید وعذر خواست اما وقتی داستانی در مجله یا در کتاب از آنها می خوانی، ناخودآگاه به آن کسی که روبروی ت نشسته،پیشنهاد می کنی که حتما این داستان یا رمان را بخوان...داستانی غیر واقعی ست ونویسنده خیلی خوب آن را بافته وداستان ش ،طوری کشش دارد که یکروزه تمام ش می کنی و...

تمام تلاش من این است که داستان را نبافم به همین دلیل هنگام گفتگو با آنها، صدای شان را ضبط می کنم،دلم می خواهد تمام دیالوگ ها آنقدر واقعی باشد که خواننده،فکر کند  خودش حرف زده وتمام آنها از دل ش برآمده وبا آن شخص احساس همدردی کند.نمی دانم!!شاید هم برای شما هم این داستان اتقاق افتاده باشد وهرگز به فکرتان هم نرسد که زاییده فکر وتخیل نویسنده است...

 

 

کلید ضبط را می زنم .پرده کنار می رود.من وارد می شوم .وارد خانه یی که از یک هفته پیش به میهمانی شان دعوت شده ام.به جز میزبان ودو دوست،هیچ کس را نمی شناسم.نیم ساعت بعد،زنی زیبا وظریف اندام وارد می شود که میزبان اورا" گیلدا" معرفی می کند.خودش را در پالتو وشالی پشمی،پوشانده است."گیلدا" به اتاق مجاور می رود ووقتی برمی گردد با گیلدای زمستانی،زمین تا آسمان فرق می کند.لباسی مشکی دکُلته پوشیده وموهایش را دوطرف سینه هایش ریخته است.لباس ش کاملا مجلسی!!ست اما آرایش ش،کاملا ملایم ومعمولی ست.آنقدر زیباست که حتما خودش می داند که نیاز به آرایش ندارد.فنجان چای را برمی دارد ویکراست سمت مردی می رود که مسن است.مردی که موهای جوگندمی اش وقار خاصی به او داده اما چشمانی دارد که شیطنت از آن فوران می کند.(بین خودمان باشد...همیشه ازاین چشم ها فرار می کنم چون به شدت دست وپایم را گم می کنم )این را که به دوستم می گویم،می خندد ودر گوشم آهسته می گوید:"اما چه دختر خوشگلی داره".گیلدا،کنارش نشسته بود ومن دیر دیدم که دستش را در دست مرد حلقه کرده است.

ساعتی از میهمانی گذشته بود که فهمیدم گیلدا،دخترآقای گوهری نیست بلکه معشوقه ایشان است.ولوله عجیبی توی دلم راه افتاد ومن خوب می دانستم که ولوله در دل من یعنی چی!؟حس کنجکاوی وفضولی به شدت تحریکم می کرد ومی خواستم بدانم این دوتا آدم با این همه تفاوت سن،چطور با هم کنار می آیند.سر میز شام،کنار اقای گوهری ایستادم وشروع به صحبت کردم تا آنجایی که گیلدا به طرفمان آمد وصحبت مان قطع شد.آقای گوهری مردی دنیادیده بود وآدم ها را خوب می شناخت.این را زمانی فهمیدم که چای ش را برداشت وکنار من نشست وبدون اینکه سوالی بپرسم،گفت:"دوست شما به من گفت که داستان می نویسید واز آن جایی که موقع شام کنارم آمدید وبا من حرف زدید،فهمیدم که منظوری دارید."باید دست وپایم را گم می کردم وبه مِن ومِن می افتادم اما نیرویی جلودارم شد وآن نگاه گیلدا به من بود.بدون رودربایستی جواب دادم:"بله همینطوره که شما می گید...خیلی دوست دارم بدونم چرا با زنی که نصف سن شمارو داره ومی تونه فرزندتون باشه،ارتباط عاطفی برقرار کردید!؟آقای گوهری جواب داد:"جواب شمارو می دم که اگه حرفای منو شنیدی باید حرفای گیلدا رو هم بشنوی به شرطی که هر کدوم از ما بدون حضور هم حرف بزنیم." به گیلدا نگاه کردم.سرش را تکان داد  ولبخند زد که یعنی موافقم...شماره تلفن را گرفتم ویک هفته بعد با هردوی آنها قرار گذاشتم...

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ خبرنگار ]

 

زنگ خانه ام را می زنند.قرار نیست کسی به دیدنم بیاید ومن هم منتظر کسی

نیستم.همه می دانند که از مهمان ناخوانده بدم می آید ودر را باز نمی کنم مگر

 قبل از آمدن ،خبرم کنند.

زنگ دوم،عصبانی ام می کند:

- بمیری هم در رو باز نمی کنم...

ساعتی بعد در ورودی را باز می کنم.نامه یی لای در اصلی خانه می بینم.

برش می دارم:

-سلام...جون!فتانه هستم دختر خانم شکیبا.همسایه قدیمی مادر شما.

شماره تلفن ام رو نوشتم.لطفا زنگ بزن.کارمهمی باهات دارم...

آخرین پاستیل رو توی دهانم می گذارم تاشیرینی اش باتلخی چای سبز

قاطی شود تا بیاد بیاورم آخرین بار خانم شکیبا رو کجا دیدم...

نیاید وارد جزییات داستانی بشم که حالا قراره به شکل نمایشنامه

توی ذهن من بیاد...چشمم رومی بندم تا شخصیت های نمایش رو بیادبیارم

وپرده اول نمایش رو ببینم...اینجوری!!

...

۱-

خسته از کار به خونه رسیدم وطبق معمول یکراست سراغ آشپزخانه که

 مسیرش با اتاق ها فرق داشت،می روم.دست پخت مامان حرف نداره.

تابه میرزاقاسمی را برمی دارم وکف آشپزخانه ولومی شوم.هنوز لقمه دوم را

 نخورده ام که صدای گریه آرام زنی از پله ها، خوردنم را متوقف می کند.

- آروم باش خانم شکیبا...همه چی درست می شه.یادت باشه تا بوده

 همین بوده.مردا رو وفا نیست.

- من از کجا می دونستم که این می شه زندگیم...(صدای گریه اوج می گیره)...

- صبر داشته باش...خدا خوب جایی نشسته.می گه صبر کن!!بشین ونگاه کن...

صدای پاهاشون توی حیاط می پیچه ومن از پنجره آشپزخونه یواشکی

 نگاهشون می کنم.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 5 اسفند1390 ] [ 8 قبل از ظهر ] [ خبرنگار ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آقا اجازه هست
باز کنم پنجره ام را به روی وسوسه نور
وچشم بدوزم به چشم زندگی
از همین فاصله نور؟
آقا اجازه هست
که یک روز
از این سیصدو پنج عدد روز
خودم باشم؟
از هرچه نباید وبایدها
رها باشم؟
جاری تر از آفتاب بخوابم به روی سبز علف
فراتر از پرنده بنشینم به روی شاخه های درخت
با باد وکبوتر وماهی
-ماهیات خوشبخت آفتابی-
با رودخانه وشر شر باران یکی شوم
از هرچه ایست
نکن
نه
جدا شوم؟
آقا اجازه هست
خواب عشق ببینم
وزندگی ام را بسپارم به آیه های بوسه وشهامت ونور؟
از نخ وسوزن
رخت واتو
اجاق وسماور بپرهیزم
با آسمان و خیا ل
شعر وشعور لحظه های دور در آمیزم؟
آقا اجازه هست
به همسایه ام بگویم
!سلام وشا ل ببافم برای رهگذری
از نسوج گریه های غروب؟
آقا اجازه هست
بدون اجازه از این دیار
کوچ کنم به سجده گاه گل سرخ در دشت های بهار؟
آقا اجازه هست
اجازه
اجازه
اجازه هست
بخندم به هر چه هست
وبگویم
یاسای تو خطا ست
این عدل نارواست؟
...
ناهید کبیری

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ