کتک خورده ها
پای چشم راستش خون دلمه بسته وبشدت کبود است بطوریکه به
سختی می تواند چشم دیگرش را باز کند.
دست راستش هم شکسته ومتورم است در حالی که اشگ می ریزد:
- دیگه تحملم تموم شده بخدا...
- چرا شوهرت کتک می زنه؟
- جنون داره.همیشه می زنه.کاش می تونستم همه چی رو بگم...
اون دیوونه ست بخدا...
(در تمام جملاتش خدارا شاهد می گیره ومن چقدر دلم می خواد خدا بشینه
روی دردش تا کمی آرامش پیدا کنه)
-اون از کتک زدن لذت می بره بخدا...
- چه جوری؟
- اول کتک می زنه بعد که می بینه دارم از شدت درد وگریه می میرم
به سراغم می آد وناز ونوازشم می کنه وبعد با من همآغوش می شه...
دیگه برام تحملش سخته بخدا...
- چند ساله ازدواج کردی؟
- سه سال پیش عاشقش شدم.غلط کردم.پشیمونم بخدا...
- بچه هم داری؟
- آره یه دختر...
- بچه رو به شوهرت می دی؟
وحشت زده نگاهم می کند:اصلا...اون صلاحیت نداره...
(با تعجب به من نگاه می کنه)
- یعنی چی ...یعنی ممکنه دادگاه دخترم رو به اون بده!؟
ادامه دارد...
آقا اجازه هست