بعد از پنج دقیقه،ساسان برگشت ومجددا روبروی من نشست:
- کجا بودیم!؟
- قرار شد دوباره به دیدن همسر هوتن بری...
ساسان طوری می نشیند که نگاه ش به من نباشد:
آدرس محل کار همسر هوتن رو گرفتم وخدا می دونه که تا صبح بیدار بودم وبرای دیدن ش ثانیه
شماری می کردم.نمی دونم در وجود ش چی دیده بودم که اینطور مجذوب ش شدم.فردا اون روز
راس ساعت هشت صبح به محل کارش رسیدم.یه شرکت ساختمانی بود که به سرپرستی پسر
عموی آزیتا(همسر هوتن)،اداره می شد. وارد شرکت شدم وبه عنوان مشارکت در کار یک
ساختمانی کلنگی،دنبال یک مشاور گشتم.این اطلاعات رو هوتن به من داده بود.وقتی وارد دفتر
کار مشاوره شدم با دیدن آزیتا،همه چی یادم رفت.او با دیدن من خیلی خونسرد سوال کرد وکارم
را پرسید.انگار نه انگار که منو قبلا دیده بود.یا واقعا یادش نبود.کارم را برایش توضیح دادم و
اون منو به دفتری بُرد که دوسه تا مهندس نشسته بودند.توی اون چند ساعتی که اونجا بودم از
حرفاشون هیچی نفهمیدم ووقتی از دفتر بیرون آمدم قرار برای دوروز آینده گذاشته شد.
رفتم سراغ آزیتا وازش تشکر کردم.اون بدون اینکه سرش رو بالا بگیره ومنو نگاه کنه،جواب
تشکرم را داد.اون روز به بانک نرفتم وتلفنی با هوتن صحبت کردم وبهش اطمینان دادم که زنی
به نجابت همسر او تا به حال ندیدم وچقدر خوشحال شد.هنوز دوسه ساعتی از دیدار با آزیتا
نگذشته بود که وسوسه شدم تا بهش زنگ بزنم.بهانه خوبی داشتم.وقتی گوشی رو برداشت
وخودم رو معرفی کردم،خیلی با احترام جواب داد که :امرتون!؟بهش گفتم که از وقتی از شرکت
اومدم بیرون همش به اون فکر کردم وحالا یادم اومد که کجا دیدم ش.و براش جریان اون روز
توی فروشگاه رو تعریف کردم.در تمام این مدت ،آزیتا فقط گوش می کرد ودر آخر گفت که
خوب حالا من چه کاری از دستم برمی آد!؟اون فکر کرد که من حتما می خوام برام پارتی بازی
کنه که کارم زودتر انجام بشه ومن چقدر جا خوردم از این برخورد آخر.طوری که تصمیم گرفتم
هرجور شده باهاش ارتباط برقرار کنم.خیلی برام سنگین بود حالا دیگه برام این قضیه شده بود یه
بازی ومن باید حتما می بُردم.