مثل خورشید است.انگاری چشم ودهانش را نقاشی کرده اند...

خیلی جوان است...شاید نوزده سال!با مردی که

مدام ترکی حرف می زند،جروبحث دارد:

- می خواهی طلاق بگیری؟

- آره.

-چرا؟

-عصبانیه همیشه ومنو کتک می زنه...

- چرا کتک می زنه؟

- میگه رو حرف من حرف نزن ...

وقتی کتک می زنه می گه دادوفریاد هم نکن...نفهم!

مرد وسط حرف ش  می دود وبا لهجه غلیظ ترکی می گوید:

(کاش حرف نمی زد)

- تو غلط می کنی حرف می زنی...حالا صبر کن!

طلاقت که دادم ...آدم می شی...

مرد انگشت اشاره ش را روی قفسه سینه زن فرو می کند:

- فهمیدی؟ آدم ت می کنم تا وقتی زدمت هم دیگه دادو فریاد نکنی...

(می رم طرفش)

- اگه یکی شمارو بزنه دادو فریاد نمی کنی؟

- چرا ...ولی زن حق نداره داد بزنه...

خورشید اخم می کند.چهره اش زیباتر می شود:

- با چوب می زنه.با عصای پدرش.نگاه کنید تمام بدنم کبوده...

می خوام به رئیس دادگاه نشون بدم...

- توگ...می خوری... غلط می کنی...واسه همین که می خوام

طلاقت بدم...من حق دارم تورو بزنم.

صدایم لرزش دارد وسعی می کنم تا مرد نفهمد...هرچند که او اصلا حالیش نیست:

-ممکن است بفرمایید این مقررات را چه کسی وضع کرده که

 شما حق داشته باشید کتک بزنید ولی او حق ندارد داد بزند؟

(دندوناش می زنه بیرون)

- زن سگه کی باشه...

خورشید جیغ می زند:

- سگ پدرته...بذار پام به دادگاه برسه پدرتو در می آرم.

مرد دستش را بلند می کند...مامور کنار در- دستش را در هوا می قاپد...

وخورشید پشت من پنهان می شود...

...ادامه دارد