کتک خورده ها -3
سمت راست پیشانی اش به اندازه یک گردو ورم کرده...
و چشمانش پُر خون است...
آثار خون مردگی را می شود روی لبانش دید...
اسمش فهمیه است...
- دیشب در حرم مطهر حضرت معصومه خوابیدم...
بهش پناه بردم شاید مشکلم حل بشه...
- چرا اونجا؟
شوهرم منو از خونه بیرون کرد...اونقدر منو زد که سرم گیج رفت.
دهانش را باز می کند:
دندان جلویی مو ببین...شکسته!
- چرا کتک می زنه؟
هر شب دیر می آد خونه... من از تنهایی می ترسم ...
بهش می گم چرا اینقدر دیر می آیی...می گه به تو ربطی نداره...
رفیق بازه...تازگی ها هم خانم بازی می کنه...
دیشب وقتی فهمید که من می دونم معشوقه گرفته ،کتکم زد...
میگه اون از تو خیلی سرتره...باسواده...منم عصبانی شدم و
گفتم اما فاحشه است ...
دیگه نفهمیدم چی شد...ببین منو به این روز انداخت...
(توی چشماش اشک می شینه)
- صبح توی حرم یک آقایی منو دید وبهش گفتم که کتک خوردم
اونم منو آورد اینجا تا ازش شکایت کنم...
- چند سال داری؟
- بیست وشش سال.
- چند ساله ازدواج کردی؟
- شش سال پیش عمه ام اومد خواستگاری.
- پس فامیلید؟ خونوادت می دونن که تورو کتک می زنه؟
- آره.اما کاش نبودیم...پدرم می گه بسوز وبسازاما آبروی مارو نبر.
- بچه هم داری؟
- نه..مشکل از منه.
- حالا می خوای چه کار کنی؟
- شکایت کنم بعدشو دیگه نمی دونم چی می شه...
...ادامه دارد
آقا اجازه هست