قدش کوتاه است.چشم هایش آبی...

جای سه انگشت روی صورتش مانده وازمیان ته ریش

 به قرمزی می زند...

روی گردنش جای خراشیدگی به چشم می خورد وکنار گوشش

خون آلود است.

- زن نیست لامسب...سگه هاره!

- چرا کتک خوردی؟

- واسه پول...همش می گه بده...بده...می گم از کجام بیارم ...

من که کارخونه پول سازی ندارم...

حالیش نیست...تمام دارو ندارمو به اسمش کردم...

والله دیگه هیچی ندارم...همین یه دست لباس...

دیشب با اون هیکلش افتاده رو من...ببین چه کارم کرده...

(دستش را می گذارد روی گوشش)

- حالا اومدی اینجا چه کنی؟

- اومدم طول درمان بگیرم.

- یعنی بعدش می خوای طلاقش بدی؟

- نه بابا کی جرات داره...همون دیه بگیرم ازش انگار جونشو گرفتم.

مرد کنار دستش آهسته می خندد:

- این که اولین بار نیست...من وکیل این آقا هستم.دوسه روز دیگه

 شکایتشو پس می گیره...

- شغل شما چی هست؟

- یه مغازه خواربار فروشی تو مولوی دارم.

- بچه هم داری؟

- سه تا .همشون لنگه مادرشونن.

...وکیل همچنان می خندد.

...

درراه برگشت به خانه به تمام کبودی ها خونمردگی های فکر می کنم

که جواب ندارند جز کینه وانتقام...

مردی با لگد گربه یی را به طرف جوی پرت می کند...

پسر بچه کوچکی میان دست های دو نو جوان گیر کرده وگریه می کند...

راننده تاکسی داد می زند:

- هوی خانوم...کرایه یادت رفت...

...