صبر می کنم تا دختر آرام بشود تا بتوانم با او حرف بزنم.

جای انگشت های برادرش روی صورتش پر رنگ تر شده و

سیاهی مداد چشمش کشیده شده روی آن...

مامور برادرهایش را بیرون کرده است.مادر دختر کنارش ایستاده و

زیر لب با خودش حرف می زند...

- چند سال داری؟

- بیست ودو

- دوست پسرت چند سال دارد؟

- بیست وهفت

- چند وقت است که با هم آشنا شدید؟

- یک سال پیش در شرکتی که رئیس آن دوست پدرم بود .

- این اتفاق کجا افتاد؟

- ...

حس می کنم نمی خواهد محل ملاقاتش را بگوید:

- تو خیابون که این اتفاق نیفتاده ...حتما جایی برای ملاقات داشتید!!

آهسته زمزمه می کند:

- تو شرکت ...

- چرا تسلیم ش شدی؟

- به من قول ازدواج داده بود وگول خوردم .

- بچه که نیستی گول بخوری...حتما خودت هم دلت خواسته بود...

چرا فکر نکردی که ممکن است باتو ازدواج نکنه...

- ما عاشق هم شدیم.همش می گفت که اولین عشق اون هستم .

نمی دونم چرا حالا زده زیر حرفش...

- خیلی ها ممکنه بگن که عاشق تو هستن پس تو باید زود به ازدواج فکر کنی؟

- خوب نمی دونستم فکر می کردم واقعا دوسم داره.

- حالا کی این اتفاق افتاد؟

- چهار ماه پیش .بعد هم دیگه منو نخواست...

- چهار ماه پیش ؟ حالا یادت افتاده ؟

چطور ممکنه دختر بیست دو ساله امروزی که همه چی

 می دونه وبا دخترهای چندین نسل تفاوت داره گول بخوره؟

راستشو بگو خودت هم مقصری؟مگه نه؟

- ...

- چرا ساکتی؟این قضیه یک جانبه نبود ه وهردوی شما مقصرید.

نگفتی کجا این اتفاق افتاد؟ تو شرکت که نمی تونسته باشه؟

- نه...اون یه خونه مجردی داره.

- چند وقت یک بار همدیگرو می دیدید؟

- هرروز.من کلاس نمی رفتم وگاهی هم به خانوادم می گفتم که

 خونه دوستانم هستم...یامی روم تا زبان انگلیسی بخوانم.

- پس در تمام این مدت...؟

مادر برمی گردد وبا کیف می کوباند بر فرق سر دخترش:

-بی آبرو...بی شرف...

دختر را می برم بیرون.آرام آرام گریه می کند...

- خوب نگفتی در تمام این مدت باهم هماغوش می شدی؟

- ناچار بودم.

- چرا ناچار بودی؟مگه دست وپاتو می بست؟

می تونستی همون اولین بار به مادرت بگی...

- آخه فکر کردم مال  اونم واون صاحب منه .

- مگه گاو وگوسفندی که روی تو معامله بشه؟

اخم می کند:

- این چه حرفیه می زنی.خودم به اندازه کافی غصه دارم حالا

 شما نمک به زخمم می پاشید...

- غصه داری چون اون تورو رها کرده...

- نخیرم.غصه دارم که منو لکه دار کرده...

- لکه دار شدن یعنی چی؟ مگه بچه بودی؟

مگه نمی دونستی وقتی با یک مرد جوان خلوت می کنی و

هرروز به خونه اش می ری میونتون ارتباط جسمی هم برقرار می شه؟

یک دختر سیزده چهارده ساله هم در این اجتماع این

 مسائل رو خوب می دونه.اگه خودت وضع جسمانی خودت را نشناسی

 پس چطور ادعای فهم وامروزی بودن داری؟

- من هرگز نمی خواستم وسیله خوشگذارنی باشم.

- اما خودت هم خوش گذروندی!مگه نه؟

- خیلی هارا دیدم که این اتفاق براشون افتاده وبا همدیگه ازدواج کردند.

آه ...امان از این دختر که خودش را به جهالت می زند و...

 ...ادامه دارد