سرش را برمی گرداند تا اشک جمع شده در چشمش را نبینم...

-گفت که رابطه من وتو یه رابطه آزاد بوده...می گفت که

هم من این رابطه رو دوست داشتم وهم خودش...

- همین؟شاید پای دختر دیگری در میون باشه؟

- نه...نه ...مطمئنم.

- حالا دوست پسرت کجاست؟

- می آد...یعنی باید بیاد چون اونو خواستن.

- فکر می کنه قانون بتونه اونو وادار به ازدواج کنه؟

- اون  خیلی خودخواهه.اما می دونم که دوستم داره...

- تو که می گی فریبت داده؟

- خوب...آره...اما...

این دختر نمی دونه چه می گه وچه می کنه!بدون هیچ فکری به

 طرف مرد موردعلاقه ش رفته وبه هیچ مسئولیتی فکر نکرده.

به سنت ها وآداب وخانواده وعقاید دوربرش توجه نداشته و

حالا سوژه یک درام بزرگ شده است...

- اصلا به خاطر چی به طرفش رفتی؟

- محبت...من تشنه محبت بودم.تا وقتی پدرم زنده بود

جرات نفس کشیدن نداشتم.بعدش برادرم جای اونو گرفت.

محیط خونه غمکده بود برام...هیچکس بامن مهربون نبود...

اشک های روی صورتش را با آستین بلوزش پاک می کند...

عروسک خرسی کوچک آویزان روی کیفش را نگاه می کند.

- تا اینکه اونو دیدم.خوب حرف می زد.خیلی خوش سرزبون بود.

ساعت ها با من حرف می زد ومی خندید...

ساکت می شود.انگشتش را می کشد روی عروسک خرسی...

من هم سکوت می کنم تا کمی با رویایش آرامش پیدا کند.

آیا تنهایی وبی همزبانی این دختر را به طرف پسر مهربان و

شلوغ وگرم کشانده بود؟

مامور،چای بدست به طرفش می آید وبا شیطنت خاص می گوید:

-"آقا خلافه اومده ها!"

دختر اخم می کند.

- کجاست؟

مامور فرصت جواب ندارد.می دود طرف اتاق شماره...

دختر دست در کیفش می کند.کاغذ سفیدی را به دستم می دهد که

 رویش اسم آزمایشگاه نوشته شده...

- فکر کنم...یعنی مطمئنم حامله ام!

- حامله!؟ولی پزشکی قانونی اشاره یی نکرده...مطمئنی؟

آره ...پانزده روز پیش آزمایش دادم...عادت ماهانه ام عقب افتاده.

- این موضوع رو دیگران هم می دونن؟

- نه..تروخدا به کسی نگین!!

- اون چی؟اون پسره می دونه؟

- آره..اما باور نکرد.آزمایش رو نشونش دادم.عصبانی شد و

گفت که بچه مال اون نیست چون منو تو خیابون پیدا کرده.

-اما توگفتی که تو شرکت...

-آره بخدا اما اون می گه فرقی نمی کنه.

تقریبا داد زدم:

"صبر کن...حرف نزن"

از ته راهرو صدای فریاد می آمد...مردی داد می زد:

مگه آدم کُشتم...مگه جنایت کردم...چرا می زنید؟

...ادامه دارد