پسر لاغر وکمی رنگ پریده ست.خیلی جوان تراز سنش نشان می دهدو

کسانی که دراتاقند سعی می کنند تا رضایتش را بگیرند اما فایده ندارد.

اون زندان رفتن را به ازدواج ترجیح می دهد.

یکی از کسانی که انگار جریان را تازه فهمیده آهسته در گوش ش زمزمه می کند:

- الان عقدش کن که به زندان نری بعد هزار راه داره.اینقدر بلا سرش بیار که

 خودش فراروبرقرار ترجیح می ده.

برادرومادردختر هم همین حالت را دارند.انگار فقط می خواهند

 عاقد بیاید وخیلی سریع دختر را برای پسر عقد کند...

بعد از آن هم با خداست!!

فکر می کنم :"واقعا خدا گرفتار چه آدمهایی ست و

جهالت های بعضی از مردم چه گرفتاری هایی

رابه پای آنها می ریزد!"...

در یک فرصت مناسب با پسر صحبت می کنم:

- چرا زندان رو به ازدواج ترجیح می دی؟

برای اینکه پدر ومادر من هرگز چنین دختری را به

خانواده راه نمی دن.خود من هم هرگز آرزوی چنین همسری رو ندارم.

- مگه اون چه جور دختریه؟

با نیشخند می گوید:

باهاش تو خیابون آشنا شدم.دختر سهل الوصولی بود.

از همون روز اول هم می دونستم تسلیمم می شه...

خودش دنبال عشق آزاد ی بود ومنو به تله انداخت...

- یعنی هر دختر سهل الوصولی رو باید بجایی کشوند که راه برگشت

 نداشته باشه؟باید فریبش داد؟

- اون ازاول هم می دونست که من قصد ازدواج ندارم ولی

 می گفت که تا آخر عمرهم همیجوری با من می مونه...

- چه جوری؟

بدون هیچ قید وبندی.من بارها بهش گفتم که زن نمی گیرم...

در واقع اون منو فریب داده نه من اونو!

- ولی تا اونجایی که من فهمیدم تو باهاش تو شرکت اشنا شدی نه تو خیابون

وروزهای اول آشنایی هم قصد ازدواج داشتی؟

- من تازه از امریکا برگشته بودم وهنوزهوای دخترهای خارجی تو سرم بود.

فکر کردم اون هم از همون دخترهاست.به چادرش نگاه نکنید...

اون اصلا چادری نیست...اون یه جور لباس می پوشه که انگاراز ناف آمریکا اومده.

یهوعصبی می شه وجبهه می گیره:

- ببین من با دختری که بخواهد روی خودش تجارت بکند و

از زندگی قصد معامله داره،ازدواج نمی کنم.

اون نقشه برای به تله انداختن من داشته ومن زیر بارش نمی رم.

 مادر شکسته وبدبخت...برادر عصبانی ودرفکر زندانی شدن پسر فریبکار...

و دختر تکیده وگریان...

این آخر تئاتر فریب خوردگی ست...

...

شیوه زندگی عوض شده است.درست که دختر وپسر آزادنند اما محل معاشرت

آنها هنوز پنهانی ست ودر این میانه مسئله روابط آنها ونیازشان بصورت یک مشکل

بزرگ اجتماعی ویک دمل چرکین بلاتکلیف مانده است.

حالا نه رسم اروپایی داریم ونه رسم وسنت ایرانی! و

دراین میانه فرشته عشق وعاشقی

سرگردان مانده که به ساز کدام قانون وچه رسم وسنتی برقصد.

وقتی قانونگذاران ایرانی مواد جزایی مربوط به دختر فریب خورده را

 می نوشت مسلما

قصدشان دختران چشم وگوش بسته 40-50 سال پیش بود که به

 "جبر وعنف" یا

 با "فریب واغوا" وسیله اطفای شهوت مردها قرار می گرفتند ولی

 آیا امروز در سال 88

یک دختر 17-18ساله پای اینترنتی می تواند ادعا کند که

چشم وگوش بسته،معصوم وبی گناه

 قدم به بستر عشرت یک مرد گذاشته؟

آیا معنی  ومفهوم فریب خوردگی عوض نشده است؟

آیا مرد فریب دهنده می تواند ادعا کند که بدون آشنایی به قانون و

عواقب کار فقط به صرف اینکه

خواسته از یک "مد آمریکایی"پیروی کندوبا دختری به نام "گرل فرند"

سرقراررفته وهیچ

مسئولیت اخلاقی وقانونی ندارد؟

آیا جامعه ایران واقعا آنقدر فرنگی شده که دیگر دخترها وپسرها هر کاری

 دلشان بخواهد ،بکنند؟

آیا وقت آن نرسیده که جامعه شناسان وقانونگذاران و

مربیان وپدران ومادران پرونده" فریب خوردگی "

 را مرور کنند واولا جدید بنویسند و

ثانیا برای هدایت وارشاد جوانها وادامه راه حل ها که در آن

 جنجال وچاقوکشی وخودکشی ورنج عصبی نباشد، تدبیری تازه بیندیشند؟

آیا تئاتر فریب خوردگی هرروز دادسراها ،

کماکان دختری ست به نقش "بره معصوم"وپسری ست به نقش "قصاب

 بی رحم" !؟

نمی دونم...خودتون قضاوت کنید!!

...