مِهرم حلال ،جونم آزاد

خسته تر از آدمی بود که از کوه سرازیر شده باشد...
چهره اش رنگ نداشت و...
عطر وبوی هیچ گُلی را نمی داد ،جز بوی عرق بدنش که انگاری
سالهاست بااو همخون است...
بین سی و پنج سالگی تا چهل را روی شانه های ش می کشید و
زیر چشم هایش به اندازه زجری که کشیده بود ،جای تیغ مانده بود...
برگه ها را به آرامی زیر ورو می کرد...
نمی دانم از زیرو کردن آن اوراق ،چی نصیب ش می شد...
شاید دنبال گذر عمرش بود یا آزادی از قفس!
هرچی بود ...خودش ،آنجا نبود!
...
دوساعتی می شد که نشسته بود روی صندلی که قبل از اون
هزاران نفرمثل خودش نشسته بودند...
- می خوای جدا شی؟
- آره
- چرا؟
-چرا نداره.وقتی کارد به استخونت برسه ،چرا داره!؟
- تنهایی اومدی؟
-آره .اون نشسته تو خونه تا من مدارک رو بهش تحویل بدم.
- بچه هم داری؟
- دوتا.هردو پسر.
- اختلاف سر چی هست؟
- عاشق منشی اداره اش شده.یه دختر ترشیده که
فقط با من شش سال تفاوت سنی داره.
- خوب توچرا بهش اجازه دادی؟
- هرشب می آد وچاقو می زاره زیر گلوم ومیگه طلاق توافقی
(بغض)...
- خسته شدم.مِهرم حلال ،جونم آزاد...
- بچه ها چی؟
- اونارو می گیرم.فقط گیر بچه هام.اومدم که امضای حضات رو
از قاضی بگیرم.
- کار می کنی؟
- آره...خیاطی می کنم.
- کمک خرج هم بودی؟
- آره.اما همه چی به اسم اونه.
- حالا کجا می ری؟
- خونه پدرم.سر پیری باید من ودوتا بچه هامو نگه داره.
- اون دختر هم می دونه؟
- آره میدونه.دوبار باهاش حرف زدم...
(به دستاش نگاه می کنه وزیر ناخن ش رو تمیز می کنه)
- ازش خواستم از خر شیطون بیاد پایین وبه بچه هام رحم کنه.
- خوب ،چی شد؟
(بغضی که می ترکه و...گریه)
- خدا ازش نگذره.می گه ما همدیگرو دوست داریم...
من که همش سر نماز نفرین ش می کنم...
در باز می شود...صدای ش می زنند...موهایش را زیر روسری پنهان می کند و
آرام به اتاق می رود...
...
آقا اجازه هست