این صدای ضبط شده است...فقط کمی ویرایش شده!!

...

هرروز که به خونه می رم جای خالی شو می بینم...

به هیچ وسایلی دست نمی زنم مبادا خاطره هاشو از بین ببرم...

حتی گره ی  بند پرده ها رو باز نمی کنم...حتی گرد وخاک روی قاب عکس هارو

نمی گیرم...

حالاحتما خیال می کنی افسرده شدم!؟ نه...باور کن این خاطره ها حالم رو بهتر می کنه

چون همشون رو دوست دارم...حتی اون امضای آخر توی دفتر خونه خیابون...

حتما می دونست که چه کارداره می کنه...حتما می دونست باید خودشو نجات بده

این دلیل نمی شد که چون من اونو دوست دارم اونم باید تاآخر عمرش به پای من

بسوزه وبسازه...

نه اون ایراد داشت ونه من !!مارو برای هم انتخاب کردن وتوی پنج سال زندگی

اونی که عاشق نشد اون بود...شما نمی دونید وقتی بفهمی شریک زندگی ت

تورو دوست نداره،هیچ چی دیگه برات مهم نمی شه...تموم خونه رو هم از طلا بگیری

باز جای "عشق" رو خالی می بینی...

گذاشتم بره وآزاد بشه...اما نمی دونستم که با رفتن ش وآزاد کردن اون ، خودم

زندانی می شم ومی مونم تو قفس!!...

بهش عادت کرده بودم وتا صداشو نمی شنیدم،خوابم نمی بُرد اما حالا دل بستم

به صدای پرنده ها وگنجشک ها...دل بستم به باغچه کوچک دم خونه...دل بستم

به پارک روبه روی خونه- که هرروز با بچه ها فوتبال بازی می کنم...

کاش می شد قبل از اینکه پیمانی بسته بشه وقول وقراری گذاشته بشه،معنی "عشق"رو

می فهمیدیم وقبل از اینکه توی آتیش ش بیفتیم،خودمونو نجات بدیم...

مهر وشیر بها واجرت المثل وهمه این ها...بشه خُرافات و به بزرگ تر ها بگیم:

والله...بالله...اینی که تعیین می کنید ودونفر رو کنار هم قرار می دید،جای عشق رو نمی گیره

با پول همه چی رو می شه خرید اما "عشق" رو نه!!

کاش بالاسر هر دفتر خونه یی که پیوند رو حک می کنند بنویسند که اگر عاشق نیستی

هیچ چی رو امضا نکن!!...

این ها رو براتون می گم که بدونید حتی در آخرین لحظه ها به شریک زندگیم

همه چی رو نصف نصف بخشیدم جز عشقی که همش مال خودم بود وهست...

وقتی داشت می رفت دلم می خواست بدونه که هرچی که داشتم مال اونه اما عشق ش

نه!!گذاشتم با خیال راحت بره وشاید اونم بتونه به "عشق"ش برسه...

اما یک جمله بهش گفتم که هیچ وقت فراموش نکنه:

"حق نداری برگردی"

...

این صدا،حالا دوتا بچه از همسر دوم ش داره ...همسری که عاشقانه دوستش داره... اما خودش رو نمی دونم!؟وقتی ازش سوال کردم...سکوت کرد...

اما می دونم هرروز مقابل پارک روبروی خونه اش با دوتا پسراش فوتبال بازی می کنه...

...