گناهکار یا بی گناه!؟دیگه خیلی دیر شده...
بهترین لحظه هایی که داشتم مال خونه مادری بود...تنها دختر خانواده پنج نفری بودم
دوبرادر بزرگتر از خودم وپدری که معلم بود ومادرم...
مادر ...زنی خانه دار...مهربون وساکت...
دوست داشتم به دانشگاه برم اما عاشق پسر همسایه مون شدم وکار
به ازدواج کشید...سال دوم ازدواجمون هم صاحب یه دختر شدم...
عکس دختر بچه یی که موهای فرفری وچشم های سیاه دارد رو روبرویم
می گیرد...
- دود سیگار شمارو اذیت نمی کنه!؟
- نه!!خودم هم می کشم...
دوازده سال از ازدواجمون گذشت وفکر می کردم خوشبخت ترین زن توی خانواده
هستم.دخترم هفت ساله بودم که دلم یه پسر خواست...اما دیگه نتونستم حامله
بشم...
این اولین غم بزرگ تو زندگیم شد وانگاری عامل اصلی فاصله بین منو هوشنگ...
این فاصله آنقدر زیاد شد که یک روز فهمیدم دیگه حتی یک کلمه هم بینمون ردوبدل
نمی شه توی هر مهمونی وقتی چشمش به پسر بچه ها می خورد چهره اش عوض
می شد...کم کم کارمون به مشاجره می کشید وبهانه یی که از خونه بره بیرون...
یه روز تو خیابون زنی جلوم سبز شد وخیلی راحت بهم گفت که اجازه بدم با
هوشنگ ازدواج کنه...
خواب بود...وهم بود...دیوانه بود...نمی دونم!!اما من داغون شدم...
چشم باز کردم ودیدم تو دادگاه هستم و پای دفتر رو امضا کردم واومدم خونه و
تموم وسایل زندگی مو شکستم تا آروم شدم...
اون رفت ومنو با یک دختر پانزده ساله تنها گذاشت...
کینه یی ازش به دل گرفتم بدون انتقام...
سرش رو میون دودست ش می گیره وبه فرش خیره می شه...سیگار
لای انگشتانش دود می شد اما دور نمی شد...تا اینکه خاکستر سیگار
روی زمین ریخت وسرش رو بالا گرفت...گریه نمی کرد...
دخترم بزرگ شد وازدواج کرد واز ایران رفت...تنها که شدم فهمیدم که باید زندگی
جدیدی روشروع کنم...رفتم سراغ مجسمه سازی...
استادم مردی بود با سلیقه وخوش فکر...وهمیشه با یه حالتی خاص به مجسمه
های نصفه ونمی من نگاه می کرد که تمامش زنی بود تنها...
یک روز توی خیابون اونو با زنش دیدم...زنی محجوب وخانم...زنی که از صورتش مهر
ومحبت فوران می کرد...
یک سال از رفتنم به کلاس گذشت که حس کردم استادم به من نزدیک ونزدیک تر
می شه و داره بینمون اتفاقی می افته...
خسته بودم واحتیاج به مرهم داشتم...زخم دلم خوب نشده بود وتوی تمام
لحظه هام به هوشنگ فکر می کردم واینکه چرازندگیمونو از هم پاشید...
به اون زن فکر نمی کردم وعقلم می گفت که گناهکار نیست...
تا اینکه یک روز استادم پیشنهاد قرار ملاقات بیرون از کلاس رو بهم داد ...
دلم هُری ریخت پایین...
بهش گفتم که باید فکر کنم واز کلاس اومدم بیرون...فرداش زنگ زد که می تونه بیاد
خونه ی من ...
جواب ندادم... ومدت ها با خودم درگیر بود...
دست هاشو بهم قفل می کنه ونفس عمیقی می کشه...
حالا خیلی خوشحالم که یک مرد واقیعتی رو برام روشن کرد که بعد از ده سال
جدایی ازهمسرم فهمیدم که گناهکار اصلی کی بوده...
از وقتی که از کلاس بیرون اومدم تا امروز که کنار شما هستم دوماه می گذره...
نه استاد رو دیدم ونه دیگه کلاس رفتم...
میدونی چرا!؟
هر وقت که استادم تلفن می زد چهره زنش می آمد جلوی روم واون خنده مهربون
وصادقانه اش به من می گفت:"گناه نکن! من بچه دارم..."
حالا فهمیدم که گناهکار اصلی اون زن بود نه هوشنگ!!زنی که مرد زندگی وپدر
بچه مو ازمن گرفت ورفت پی کارش...
گناهکار اصلی اون زن بود که در کمال بی وجدانی یک زندگی رو از هم پاشید...
نه!!!من هرگز گناه نمی کردم...
اما آخر این قصه فقط می تونم بگم که خیلی دیر فهمیدم...
...خیلی دیر ودیگه فایده نداره...
...
به زیر سیگاری نگاه می کنم که پُر شده از ته سیگار وگُل های بنفش روی
پرده که مه گرفته...
وقت رفتن باز به عکسی نگاه می کنم که دو زن همدیگر را بغل گرفته اند
اما اینبارازته دل می خندد...
دوزنی که شبیه هم اند واز چشم هایشان برق صداقت می باره...
از کوچه بن بست شرقی بیرون می زنم...خیابون تاریک وخلوته و
پشت چراغ قرمز هیچ ماشینی نیست...سرم را بالا می گیرم و
از خط عابر پیاده می گذرم وآنطرف خیابان منتظر تاکسی می مونم...
دیر شده ومن ساعت ندارم...
...
آقا اجازه هست