آب بود یا سراب!؟
دیپلمم رو که گرفتم نتونستم وارد دانشگاه بشم.به انقلاب فرهنگی خورده بود ودانشگاه تعطیل شده
بود.از طریق یکی از آشناها تونستم برم توی یکی از وزارت خونه ها ومشغول به کار بشم.نوزده سالم بود
وهنوز شیطنت های خودم رو داشتم اما محل کارم این فرصت رو به من نمی داد که شیطنت کنم وبعد از
مدتی خسته وافسرده شده بودم که با پیشنهاد یکی از همکاران رفتم سراغ کلاس های هنری واز
اونجایی که به نقاشی علاقه داشتم،خوشنویسی ونقاشی رو انتخاب کردم.همونجا با مدیر برنامه ها
آشنا شدم.پسر خوش تیپ وخوش صحبت بود ومورد توجه دخترهای هنرجو.آدم دلسوز وبامحبتی بود
واگه کاری از دستش برمی اومد،دریغ نمی کرد.هنوز یکماه از رفتنم به اون کلاس نگذشته بود که
احساس کردم ،عاشق ش شدم.نوزده سال،سن کمی برای عاشق شدن بود اما من دلم رو از دست
داده بودم .یک هفته انتظار می کشیدم تا پنجشنبه بشه ووقتی پنچشنبه می شد،هزار بار می مُردم
وزنده می شدم.به هربهانه یی می رفتم سراغ ش اما وقتی دخترهارو دوربرش می دیدم،حرص می
خوردم.تا اینکه شیطنت من گُل کرد وتصمیم گرفتم اذیت ش کنم.آدرس وتلفن ش رو داشتم ودر هفته یک
بار نامه می نوشتم ویک بار زنگ می زدم.سر کلاس خیلی آروم وبی صدا کار می کردم واز اینکه اونو به
نامه وتلفن عادت ش داده بودم،توی دلم ذوق می کردم.در عالم خودم اونو به خودم نزدیک می دیدم.تا
اینکه یه روز تلفنی از من خواست که برم وببینمش.قبول نکردم.اصرار کرد.بازم قبول نکردم.وقتی دید
اصرارش فایده نداره ،گفت که نامزد کرده وبزودی ازدواج می کنه.باور نکردم وگذاشتم به پای لجبازی واینکه
می خواد منو تحریک کنه.اما در کمال ناباوری،یک هفته بعد از تلفن من،فهمیدم که حرف ش درست بود
ووقتی حلقه رو توی انگشت ش دیدم،رنگم پرید وحالم بهم خورد.وقتی از دستشویی بیرون اومد،توی
راهرو ایستاده بود.منو صدا زد وباهم رفتیم توی دفترش.نامه ها رو روی میز گذاشت.ضربان قلبم تند شده
بود که گفت از همون روز اول می دونست که من بهش نامه می دم وتلفن می زنم.گفت که از این بچه
بازی ها خوشش نمی اومد وکار قشنگی نکردم گفت که آدم باید آنقدر برای وجود خودش احترام قائل
باشه که بدون هیچ ترسی ،حرف ش رو بزنه واز من خواست که بزرگ بشم.حلقه شو نشونم داد وگفت
که ازدواج کرده. از اون روز به بعد ،دیگه به کلاس نرفتم.در تمام طول راه،گریه کردم وخودمو نفرین
کردم.معلوم بود که اون منو انتخاب نمی کرد برای مردی مثل اون،دختر کتونی پوش نمی تونست زن
زندگی باشه.اما من نتونستم فراموشش کنم.با هرمردی حرف می زدم ،اونو می دیدم وهر صدایی
می شنیدم،صدای اون بود.یهو به خودم اومدم ودیدم که نه سال گذشته ومن به همه خواستگارها جواب
"نه" دادم.دیگه شیطنت نداشتم.شده بودم یه دختر سر براه وآروم که مدام خوشنویسی می کرد
ونقاشی.پدرم که مُرد،نتونستم ایران بمونم وبا ارثی که به من رسید از ایران رفتم.کالج رو که گذروندم
برای سه ماه تعطیلات به ایران برگشتم.یک روز با خواهرم ویکی از دوستانم به سینما رفتیم .فیلم هنوز
شروع نشده بود که چشمم به اون افتاد.کنارش یک دختر بچه نشسته بود وداشت ساندویچ می
خورد.هنوز خوش تیپ بود.کمی چاق شده بود اما صورتش تغییر نکرده بود.نمی دونم چطوری نگاه ش
کردم که بلند شد وبطرفم اومد.منو شناخته بود.صداشو که شنیدم،دلم لرزید.تلفن شو بهم داد وقرار شد
شب بهش زنگ بزنم.باز برگشته بودم به گذشته.دلهره ولم نمی کرد.نمی دونستم خوشحالم یا غمگین!
؟هرجوری بود اون ساعت ها رو گذروندم وهیچی از فیلم نفهمیدم.به خونه که رسیدم،صد بار به تلفن
نزدیک شدم اما باز دوباره پشیمون می شدم.دلم براش تنگ شده بود واینو بعداز ده سال فهمیده
بودم.هنوز دلم رو پیش ش جا گذاشته بودم.نمی دونم چند ساعت گذشت.می ترسیدم زنگ بزنم
وهمسرش برداره.اونوقت چی بگم؟راستی چرا نپرسیده بودم که همسرت کجاست؟گوشی رو برداشتم
وبه خودم گفتم اگه همسرش برداره ،قطع می کنم.اولین زنگ رو که زد،صداش توی گوشم پیچید ونفسم
گرفت.خودش فهمید.آخر هر جمله ش یه عزیزم می گفت که انگار دنیا رو توی بغلم می فرستاد.خیلی
سریع گفت که از همسرش جدا شده ودختر کوچک ش رو مادرش نگه می داره.گفت که همیشه بیاد من
بوده وحرفایی که من رو می برد به آسمون وبرمی گردون روی زمین.باهاش قرار گذاشتم.همون
فرداش.اگه از نگاه مادرم خجالت نمی کشیدم همون شب می رفتم دیدن ش.فردای اون روزحسابی به
خودم رسیدم.وقتی زنگ خونه رو زد نمی دونستم چه جوری پله هارو تا پایین برم.در رو که باز کردم،انگار
قهرمان قصه هام رودیدم.دستم رو گرفت گفت که چقدر خوشگل شدم.از خوشحالی داشتم پس می
افتادم.در ماشین رو برام باز کرد ومن کنارش نشستم.چیزی که سال ها آرزوش رو داشتم.کمی که از
خونه دور شدیم،دستم رو گرفت وبوسید.بعد به ناخن های لاک زدم نگاه کرد وگفت که معلومه خیلی
بزرگ شدم.ناخنم روتوی کف دستش فرو کردم.تا حالا اینقدر بلند نخندیده بودم.فهمیده بود که خیلی
دوسش دارم ووقتی پرسید که این مدت بدون اون چه می کردم،شیطنتم گُل کرد وسربه سرش
گذاشتم.گفتم که همش اشک می ریختم.گفت که حالا اگه دوباره از دست بدمش چیکارمی کنم؟گفتم
بهش خودکشی می کنم وهردو خندیدیم.دلم می خواست بهش بگم که تمام این مدت باهام بوده وهرگز
فراموشش نکردم اما نمی دونم چرا نگفتم.نیم ساعت بعد روبروی هم نشستیم وکیک وقهوه
خوردیم.هرچه زمان می گذشت وهرچی بیشتر حرف می زد من ازش دورتر می شدم.بهش بیشتر دقت
می کردم.داشت برام یه سوال بی جواب می شد.نگاش می کردم واز خودم می پرسیدم این کی بود که
من سالها به خاطرش مُردم وزنده شدم.حالا که روبروی منه،چه مشخصات ویژه یی داره که نمی
ذاشت سال ها دل به کسی نبندم.هرچی اون حرف می زد من کمتر گوش می کردم.صداش تغییر می
کرد.یک جوردورنگی وریا می زد.اظهار عقیده کردنش در هر موردی،درست مثل یک مرد معمولی بود.نه!!
این مردی که روبروی من نشسته بود وسعی می کرد هر موضوعی رو به عشق وسکس ربط بده،آن
خدای ساخته وپرداخته ذهن من نبود که ده سال عمرم رو به خاطرش تباه کردم.یهو رستوران دور سرم
چرخید.حتما رنگم پریده بود که اون از جاش بلند شد وبازوی منو گرفت وبرد دستشویی.درست مثل
همون روز که حلقه ازدواج رو توی دستش دیده بودم.
توی مسیر برگشت خونه ،مدام می پرسید که چرا اینطوری شدم. بهش گفتم که آدم مزخرفی هستم که
شب های دیگرون رو بهم می ریزم.گفت که عیبی نداره یه شب دیگه همدیگرو می بینیم.دم خونه هردو
دستم رو گرفت وبوسید.می خواست نزدیک تر بشه که در ماشین رو باز کردم وزنگ خونه رو زدم.حتی
نگاه ش نکردم که خداحافظی کنه. صبح فردا،زنگ زد.صداش اصلا شبیه اون آدم نبود.اون آدمی که
دوستش داشتم.منو مسخره کرد وگفت که نرمال نیستم .گفت که عاشق هم نیستم.در جواب بهش
گفتم که اشتباه می کنی.من عاشق مردی هستم که ده سال پیش دیدمش وهمیشه فکر می کردم
بدست آوردنش خیلی سخته نه این مردی که یکروزه آویزون گردن من شده.نمی دونم چرا اینقدر اونو
برای خودم بزرگ کرده بودم.کسی که در تموم سال مثل اون رو زیاد می بینم.نمی تونستم قبول کنم
مردی رو که دیشب باهاش شام خوردم ودست های منو می بوسید،همون مردی بود که سالها تو رویا
باهاش حرف می زدم.
یک هفته بعد تاریخ پروازم رو جلو انداختم.برگشتم به شهری که باید ادامه تحصیل می دادم.حالا بیست
سال از این دیدار می گذره وتوی این مدت هرگز برای تصمیمی که گرفتم ،پشیمون نشدم.ازدواج هم
نکردم.یک ماه پیش اومدم ایران.مراسم مرگ مادرم رو برگزار کردم وحالا امشب پرواز دارم.
...
نمی دونم الان کجاست اماداستان "پریفام" هنوز اینجاست وصداش
می لرزه...
آقا اجازه هست