از این مرد دلخواه ام خیلی زود دور شدم ودر شهرستان از پدرم دورتر.آنقدر که گاه از مادرم  هم متنفر می شدم که چرا اینقدر دست وپا چلفتی ست واز پس او برنمی آید.چرا با او به زندگی ادامه می دهد.آنقدر خسیس بود که به مادرم هم رحم نمی کرد ودر جواب به او که عشق دوباره مادر شدن داشت،رُک وپوست کنده می گفت:"خرج دارد" وگریه های مادرم را در لحظه های تنهایی ش با اجبار به بستن لوله هایش به شیون های آشکار تبدیل کرد.از آن روزهای قد کشیدن در شهرستان فقط تلخی ش ته نشین دلم شده ومرگ مادرم که انتهای تمام تلخی های زندگی ام شد.دانشگاه قبول شدم.رودرروی پدر معترض قرار گرفتم وآخرین جمله یی که به او گفتم این بود:

- تو زودتر از مادرم مُرده بودی وبدون که من با مادرم خیلی فرق دارم.اگر مانع ام باشی،خانه وزندگی وخودم را آتش می زنم.

وآن آخرین دیدار با پدرم بود.چمدانم را برداشتم وبا اولین قطار به سمت تهران آمدم.در خوابگاه زندگی کردم وبرای رسیدن به هدفم،گذشته را فراموش کردم اما هرگز فراموش نکردم مرد دلخواهم را که شبانه روز دنبالش می گشتم.

به فنجان نگاه کردم هنوز مقداری چای مانده بود.برش داشتم.سردی چای به گلویم زد ونفس بلندی کشیدم...

گیلدا از جای ش بلند شدو با فنجان چای دیگری برگشت.شکل فنجان با قبلی فرق داشت:

-  دوست دارم هر دفعه چای  را در یک مُدل فنجان بخورم .مثل انتخاب کردن مردها در طول زندگی م.سخت نبود.یاد گرفتم ریشه تنفری که از پدر به من رسیده بود را  بخُشکاندم.

برای شروع،به پسرها زُل می زدم واز اینکه بعضی از آنها دست وپای شان را گم می کنند،لذت می بُردم...حالا چای تان را بخورید تا سرد نشده!!

 وچه زیبا خندید...

فهمیدم که نباید ترحم ومروت داشته باشم ودر رابطه هایم با جنس مذکر،جز به نفع خودم به هیچ چیز دیگر فکر نکنم.حتی وقتی مورد انتقاد دوست هایم قرار می گرفتم ،خودم را نمی باختم.یادم می آید در یکی از دیدار ها با یک مرد متاهل به من گفت که اگر زن بعضی مواقع کمی بی پروا وبوالهوس نباشد،یک زن واقعی نیست! جمله یی که آن را از همان روز قاب گرفتم وملکه ذهنم شد.

گیلدا به اینجا که می رسد ،بلند بلند می خندد.خنده یی که از روی عصبانیت نیست وبه من ثابت می کرد که کاملا روی تمام گفته ها وحالات ش ،تسلط دارد...

باور کنیدلازم است!! بعضی مواقع این بی پروایی وبوالهوسی،پدر مرد را در می آورد.دنیا را غمزده وعشق را بدون لطف می کندوهیچ شاعری شعر نمی گوید وهیچ نویسنده یی نمی نویسد.فکر می کنم خاصیت حساب مرد رسیدن در همه زنها باشد منتهی در بعضی ها ،مخفی که جنبه خودنمایی ندارد ودر بعضی ها کاملا آشکار است.

تا قبل از آمدن "هرمز"با هر مردی دوست شدم ،سعی کردم یاد بگیرم هنگام ترک کردنش برای اشک هایم،نیاز به دستمال کاغذی پیدا نکنم وبه جای ریختن اشک،سراغ کسی بروم تا شام بعدی را در رستوران شیک تری بخورم.مادرم به جای من هم گریه کرده بود ومن زمانی اشک می ریختم که چرا هنوز مردی مثل "هرمز" پیدا نکردم.

لطفا خیال بد نکنید!!در موقع ارتباط برقرار کردن با مردها وپسرها آنقدر آگاه وعاقل بودم که مواظب خودم وبدنم باشم.خیلی ها در همون دیدار اول ،بحث را به رختخواب وسکس وداشتن خانه ی مجردی می کشاندند که بعد ازخوردن شام،دهانم را پاک می کردم وآن دستمال کاغذی که با رژُلبم وچربی غذا، روی ش می ماسید را روی صورتش پرت می کردم وترک ش می کردم.کاری که هر زنی از انجامش شرم می کند وآن را بی ادبی ودور از نذاکت می داند. یادم می آید یک روزدر جمع دوستانی، همسر یکی از آقایونی که  با من می گفت ومی خندید،مرا به آشپزخانه کشاند ودر گوشم گفت:خیلی گستاخی!! دلم به حالش سوخت.یادم افتاد که از اول تاآخر مجلس،ساکت بود وفقط به آدم ها نگاه می کرد.این زن هم به نوعی شبیه مادرم بود.البته بهش حق دادم.چون خودم زنهای گستاخ وبوالهوس  را هیمشه به سه دسته تقسیم می کنم.1-خطرناک اند.2-ادا ورُل بازی می کنند و3-واقعی ...

گستاخی را که آن زن به من گفت جزوآدم های بسیار خطرناک می دانم(البته من اینجوری نیستم) چون آنها ظاهرشان خیلی آرام ومتین است ولی در باطن  ،تلخ،نامتعادل وآب زیرکاه اند که به مراتب خطرناک تر از زنانی هستند که ادای گستاخ وبوالهوس بودن را در می آوردند..نمی دانم توانستم منظورم را برسانم یا نه!؟  من معتقدم  بوالهوسی وگستاخی،روشی ست برای حکومت بر دیگران ولی ممکن است این حکومت شکل ش فرق کند.مثلا" سیمون دوبوار"،ظاهری فریبنده نداشت و کمتر مردی را جذب می کرد اما نویسنده بزرگی ست که با گستاخی در نوشتن ش ،بر دیگران حکومت می کند اما در مقابل" مدونا" یا "جنیفر لوپز"جزو زنهای بوالهوس وبی پروایی هستند  که ممکن است به خاطر خلاف اصول وخلاف اجتماعی که دارند- مورد توجه نباشند اما همیشه وبطور علنی و روراست به طرف کاری می روند که انجام ش را دوست دارند.

 فکر کنم با این سیگار شما خوردن یه قهوه هم  خوب باشد!؟.برگردم که مسیر صحبتم را با "هرمز" شروع کنم...

برایم جالب بود که گیلدا ، هیچ کدام از فنجان های استفاده شده را از روی میز برنمی داشت بلکه فنجان جدید را هم طوری کنارشان می گذاشت  که به نظرم،شبیه  آدم هایی بودند که در صف انتظار می دیدی...

طعم قهوه جاکوب را دوست داشتم ودلم نمی خواست از گلویم پایین برود.دوست داشتم توی دهانم بماند وگیلدا به حرف ش ادامه بدهد:

- دانشگاه تمام شد ومن با ارتباطی که با مردهای متشخص پیدا کرده بودم،توانستم در یک شرکت معتبر کار بگیرم ومشغول بشوم.در محیط کار کاملا اخلاق ورفتارم تغییر داشت.با حقوقی که می گرفتم توانستم در یکی از خیابان های ولیعصر آپارتمانی اجاره کنم.دوسال گذشت ومن هنوز نمی توانستم مرد دلخواهم را پیدا کنم.تا اینکه یک روز مدیر  شرکت از من خواست تا پرونده یی را به اتاق ش ببرم.حتما هرمز نحوه دیدارمان را گفته ومن برای اینکه تکراری نشود از آنجایی می گویم که وقتی شب به خانه رفتم با اطمینان وراحت خوابیدم چون می دانستم "هرمز"به دیدنم می آید وحتی وقتی یک هفته هم گذشت واو نیامد،باز ناامید نشدم.مرد دلخواه من برگشته بود.نه به سن اش فکر می کردم ونه به موقعیت ش.دیدار بعدی هم خیلی دوستانه گذشت اما در دیدار سوم ویا چهارم بود که هرمز، دل باخت.دیدار ما هرروز شد.چهار ماه بعد،سویچ یک ماشین ،اولین هدیه ام شد ووقتی شش ماه گذشت من به آپارتمانی که هرمز برایم خرید ،نقل مکان کردم.دیگر هیچ چی از خدا نمی خواستم.از اینکه هر وقت از خیابانی رد می شدیم واو زیر بازوی مرا می گرفت ویا در ماشین دستم را می بوسید وهیچ فکر بدی از ذهنم رد نمی شد،خدارا شکر می کردم.تا اینکه یک روز هرمز گفت که باید به آمریکا برود.مخالفت نکردم چون حقی نداشتم واو باید احساس امنیت می کرد.برای خودم نمی خواستم ش بلکه هرچه بیشتر از خانواده ش حرف می زد،چهره ش از ناآرامی بیرون می آمد.من می فهمیدم.او پدر خانواده یی بود که برایشان خیلی زحمت کشیده بود.همسرش بوی خیانت را حس کرده بود ودلواپس ش شده بود ودوپسر هایش هم همینطور.هرمز رفت اما هرروز با هم تماس داشتیم.بی تاب بود وصدای ش دیگر محکم نبود.لرز داشت.ترس داشت واین مرا بیشتر دیوانه می کرد.خودم را آرام نشان می دادم اما از درون،داغان شده بودم.چی می شد من هم پدری مثل او داشتم وبا این عقده بزرگ درونی ام  روبرو وبزرگ نمی شدم!؟

سه ماه بعد ،هرمز آمد.ما تقریبا هرشب با هم بودیم بدون اینکه از هم بخواهیم که شب را تا صبح کنار هم بگذرانیم.انگار شب که می شد،مثل پدر ودختر می شدیم وروزها عاشق ودلداده...

سه سال است که با هرمز هستم.بهش اُنس گرفتم وبدون  نمی تونم زندگی کنم.از من تقاضای ازدواج کرد اما می دانستم که از روی نگرانی پیشنهاد می کند امابا جواب مثبت دادن به او،دیگر زندگی معنایی نداشت. اما هیچ وقت هم اصرار در بودن ش نکردم.

آنقدر بی تفاوت رفتار می کنم که بتواند تصمیم بگیرد که اگر خواست برود با خیال راحت برود.به ازدواج ومرد دیگری هم فکر نمی کنم.همین زندگی انتهای عشقی ست که خودم ساخته ام وبهای ش را هم می پردازم...

در چشمهای گیلدا نه اشکی جمع می شود ونه تغییری در صورت ش.کاملا مسلط ادامه می دهد:

دوست ندارم ادای عاشق ومعشوقی را در بیاورم که حتی توی کتاب ها هم خوانده باشم،هیچ ازاعتقادم کم نمی کند.کاملا آماده ام برای رفتن وندیدن هرمز...آنقدر خاطره در این سه سال جمع کردم که به اندازه همان دوران کودکی که آن هم کوتاه بود-نمی رسد وبرایم کافی ست.

...

در مسیر خانه اش تا پیاده شدن از تاکسی ،فکر می کردم گیلدایی که ترحم ومروت سرش نمی شود وجز به نفع خودش نمی اندیشد،چقدر موفق است!؟...

چقدر بعضی از زنها دل شان می خواهد کاش جای او بودند!؟

آیا هنوز باید به او انتقاد کرد یا نه!؟

یادم نبود...فردا بهش فکر می کنم...

...