توطئه عاشقانه...1
توطئه عاشقانه...
ساسان 31 سالگی را پشت سر گذاشته بود وآنطور که می گفت برای ازدواج به شدت تحت
فشارخانواده اش قرار گرفته بودکه اگر مشکل ش حل نمی شد،زندگی دو خانواده ازهم
می پاشید. موبایلم را روشن کردم واو موبایل ش را خاموش کرد:
از بچگی اینو می دونستم که صورت قشنگی دارم وهرجا می رفتم ،مورد توجه قرار
می گرفتم.بیشتر دخترهای فامیل ویا دوستان نزدیک،همیشه دنبالم بودم آنقدر که گاهی خسته
می شدم وبه مهمانی نمی رفتم.نمی دونم ،شاید مورد توجه بودن بیش اندازه بود که توی شخصیت
من اثر گذاشت وآدمی شدم محتاط واخمو...خیالم راحت بود که هرکسی رو که بخوام می تونم
بدست بیارم واین اتفاق هرچه دیرتر بیفته،برای من بهتره وپخته تر می شم...خانواده ام هردختری را انتخاب می کردن،نمی پذیرفتم وهرچه سنم بالاتر می رفت به این نکته که باید عاشق بشم تا
زن بگیرم،بیشتر پافشاری می کردم.
بعد از گرفتن دیپلم از طریق آشنایی دریکی از بانک ها،استخدام شدم وبعد از گذراندن دوره
حسابداری به سِمَت بالاتری رسیدم.حالا هم که معاون بانک هستم .
ساسان وقتی حرف می زد،دستانش می لرزید وبرای اینکه من متوجه نشوم،دست به سینه می شد
وتکیه به صندلی می داد اما وقتی از خود بی خود می شد ویا سیگاری روشن می کرد،لرزش
دست ش را نمی توانست پنهان کند:
- لرزش دست من عصبی نیست!!این ارث خانوادگی ماست که از پدربزرگ به پدر
ویکی از عمو ها ودر آخر به من وبرادر کوچکم رسیده
- اینکه مهم نیست...ادامه بدید لطفا!!
داشتم زندگی مو می کردم که حدود دوسال پیش،همکار جدیدی رو فرستادن شعبه ما تا جایگزین
همکار بازنشسته بشه.از من یک سال بزرگ تر بود وتازه ازدواج کرده بود.شش ماه از آمدن ش
نگذشته بود که بینمون صمیمیتی برقرار شد که تا اون موقع با هیچ کس نداشتم.نمی دونم چرا اما
وجهه تشابه اخلاقی زیادی بین خودم واون می دیدم . البته دوستی وارتباط مون در حد همان
محیط کار بودوهیچ وقت به خونه ش نرفتم واون به خونه من نیومد.یک سال از آشنایی من
وهوتن گذشته بود که متوجه شدم از چیزی رنج می بره.یه نگرانی واضطراب توی چشماش بود
وگاهی هم بدون اینکه حرفی بزنه یهو از بانک می رفت بیرون ویک ساعتی غیب ش
می زد.یک روز ازش سوال کردم که اگه مشکلی داره به من بگه شاید بتونم کمک ش کنم اما
اون تشکر کرد وحرفی نزد.یک ماه بعد منو به کافی شاپی دعوت کرد ودر اونجا از من تقاضایی
کرد که اول ش حسابی جا خوردم وحتی ازش بدم اومد اما اون به گریه افتاد واز من خواست که
کمک ش کنم تا هرچه زودتر از اون درد رها بشه.ازش خواستم پیش روانشناس یا روانکاو بره
اما قبول نکرد وگفت که بیمار نیست فقط می ترسه آبروش بره.نمی دونم تحت چه شرایطی قرار
گرفتم که پیشنهادش رو قبول کردم وبرای اینکه بهش ثابت بشه،بیمار نیست،باهاش همکاری کردم.
- می شه بگید اون چه جوری بود که شما بهش پیشنهاد کردید بره روانشناس!؟
- من اون روز نفهمیدم که بیماره اما حالا می گم که ایکاش می فهمیدم وبرای رفتن ش به
پزشک،بیشتر اصرار می کردم.اون به زنش شک کرده بود ومی خواست مطمئن بشه که اهل
خیانت نیست.
- ادامه بدید لطفا...
هوتن،اون روز ازم خواست که بطور ناشناس با همسرش تماس بگیرم وبهش ابراز عشق کنم یا
طوری سر راه ش قرار بگیرم که منو ببینه.هوتن همیشه می گفت که هیچ زنی نمی تونه از تو
بگذره چون هم خوش تیپی وهم خوشگل.اون همیشه از رفتار من با دخترها وخانم ها ایراد
می گرفت که چرا اینقدر باهاشون بدرفتار می کنم وچرا اونهارو نمی بینم.گاهی هم اذیت می کرد
که حتما کسی توی زندگی من هست ووقتی مدتی از دوستی مون گذشت،باور کرد که من اصلا
اهل ش نیستم وبهش فهموندم که باید عاشق بشم.نه اینکه با کسی دوست نبودم...نه!نمی خوام
جانماز آب بکشم اما هر دوستی رو برای ازدواج نمی خواستم وهرکسی هم که توی زندگی من وارد می شد توی همون جلسه اول می گفتم که ازدواج بی ازدواج!!بگذریم...
دوسه روزی از دیدار وقراری که با هوتن گذاشتم ،می گذشت که بهم گفت امروز همسرش
می ره فروشگاه...برای خرید که اگر برم اونجا می تونم با یه صحنه سازی باهاش ارتباط
برقرار کنم...ومن رفتم وهزار بار لعنت به من که ایکاش نمی رفتم.
توی فروشگاه با هوتن تماس گرفتم وبا نشونی که به من داد تونستم همسرش رو از دور شناسایی
کنم.خدایا منو ببخش!اما باور کنید تا اون روز من زنی به زیبایی همسر هوتن ندیده بودم.زنی زیبا
بدون آرایش با لباسی ساده.همانجا از خودم پرسیدم که کجای این زن نشون می ده که می خواد به
شوهرش خیانت کنه!؟چقدر هوتن رو احمق دیدم.یه لحظه پشیمون شدم و خواستم برگردم اما یاد
قولی که به هوتن داده بودم افتادم ورفتم به سمت همسرش.با یک صحنه ساختگی بهش برخورد
کردم.برگشت وبا اخم نگاهم کرد.اصلا نه خوش تیپی منو دید ونه صورت زیبایی که همه جا به دنبال من کشیده می شد.معذرت خواستم وبهش گفتم که کیف پولم رو گم کردم وحواسم نبود.
بی تفاوت از کنارم گذشت ورفت.چند بسته خرید کردم وبه صف صندوقی که اوایستاده
بود،رفتم.پشت سرش قرار گرفتم وبرای ارتباط دوباره ازش عذرخواهی کردم.پرسید که کیف
پولم رو پیدا کردم.جواب ش رو دادم.بسته های خریدش رو برداشت واز در فروشگاه خارج
شد.ماشین رو روشن کردم تا در مسیر راه ببینم ش.توی صف اتوبوس ایستاده بود.کمی جلوتر
ترمز کردم.پیاده شدم وازش خواستم که اگه مزاحم نیستم تا مقصد برسونم ش.اما آنقدر محکم
تشکر کرد که از صدتا فحش بدتر بود.
بلافاصله به هوتن زنگ زدم وهرچی فحش بلد بودم،نثارش کردم.اما از اون روز حال وهوای
خودم بهم ریخت.راست می گن که سیب سرخ مال دست چلاقه...آخه چرا هوتن باید
زنی رو بگیره که اصلا به هم جور نبودن.چرا اون زن باید همسری بیمار انتخاب کنه!؟این
چراها هرشب وهرروز با من بود تا اینکه باز هوتن به جانم افتاد که به محل کار همسرش برم
ویک بار دیگه امتحان ش کنم.این بار تقصیر خودم بود.به جای اینکه با مشت توی دهن ش بکوبم
،انگار از خدا خواسته بودم.بدون هیچ حرف وحدیثی پذیرفتم چون خیلی دلم می خواست یک بار
دیگه اون ببینم.خدا از من نگذره...
لیوان را پُراز آب کردم وبه دستش دادم:
- می خوای بقیه ش رو ادامه ندید وبذاریم برای یه جلسه دیگه...
آب رو تا ته خورد.سرش رو میون دو دستش گرفت:
- نه!بذارید تموم ش کنم ومشکلم زودتر حل بشه...اما اگه شما...
- نه!من خسته نشدم...هر وقت دوست داشتید ادامه بدید...
از روی صندلی بلند شد:
- پنج دقیقه دیگه برمی گردم...اشکال نداره!؟
- نه!!
...
حالافکر می کنم شما که دارید اینو می خونید،حتما خسته شدید...بقیه ش رو توی پست بعدی
می نویسم...
آقا اجازه هست