هردو جوان اند...زندگی اشان هم جوان ...

دوسال از عمرمشترک، زیر یک سقف گذشته...

سرهایشان به هم چسبیده.انگاری زمزمه عاشقانه دارند...

 

- قول می دم تامین ت کنم.فقط یه کم فرصت بده!

- نه...از این حرفها زیاد زدی.یادت رفته؟

- این دفعه هم یه فرصت بده ...قول می دم.

- نه دیگه خسته شدم.تصمیم گرفتم وپاش هستم...

(دختر سرش را برمی گرداند...یعنی قهر!؟)

- خودتو بکشی هم قبول نمی کنم!

- پس حداقل از مهرت بگذر...من ندارم بخدا...از کجا بیارم؟

- از همه حقم بگذرم از مهرم نمی گذرم.

(موبایل مرد زنگ می زند...می رود ته راهرو)

جای مرد می نشینم.نگرانم نکنه برگردد!؟

- چرا می خوای جدا شی؟

- خسته شدم... از بس رفیق بازه...هرچی من کار می کنم

در می آرم می گیره خرج می کنه...

- چندوقته بیکاره!؟

 - از وقتی بامن ازدواج کرده...بیکاروبی عار...

- خوب بهش فرصت بده...هردوتاتون جوونید!!

- فرصت!؟دوسال کم نیست!؟عمرمو پاش بذارم...

جوونیم رو پاش بذارم..انگاراین موجود دوپارو خدا خلق کرده

فقط برای لای جرز...

(سرش رو می آره نزدیک تر)

دیگه می خوام هرچی درآمد دارم برای خودم خرج کنم...

- قبل از ازدواج چرا بهش فکر نکردی؟

- گولم زد...می گفت تازه از خارج برگشته ومی خواد سروسامون بگیره

تا کار پیدا کنه طول می کشه اما تامین ام می کنه...

- راست می گفت؟

- نه .همش دروغ بود.خارج رفتن ش هم همون دوماه ترکیه بود و

برگشت.نه کار بلده نه درس خونده...سربارخونوادش بوده حالا من!!

حالا هم علافه دوستاش...

- حالاچی می خواد؟

- جدایی توافقی!

- پس موافق جدایی هم هست!؟

(از کی بالای سرما وایساده بود ،نفهمیدم...)

- شما وکیلی؟

- نه!

- پس به توچه زندگی ما.

- ....

این موجود دوپا وقتی عصبانیه چقدر صورتش تغییر می کنه...

...