چسبیده به مرد.مرد سرش روچسبونده به دیوارو بالارو نگاه می کنه...

رد نگاهشو می گیرم...

سقف خاکستری ست... با لوستر سه شعله...

ترک بزرگی از کنار لوستر کشیده شده به دیوار...

دور ترک سیاه است مثل زغال...

چشمهای مرد سیاه تر... با ابروهای پرپشت...ته ریش...

زردی دندان ها یش تو ذوق می زند...

- بابا منم بیام ؟

-....

- بابا!

مرد همانطور میخ ترک روی سقف...

- نه بابا جان...رات نمی دن.

دختر می چسبد بیشتر...سرش را بالا می گیرد:

- اون بچه هه  پس چرا با مامانش رفت تو؟

- اونا کارشون خصوصی نبوده.

- من بزرگتر از اون بچه هستم.

بلند می شود...نگاه مرد از سقف به دختر می کشد...

گوشه چشم راستش می پرد...

- دیدم.اما تورو راه نمی دن.

- چرا؟

- بشین...اینقدر سوال نکن...

...

مرد خودش را می کشد توی اتاق ودر بسته می شود!!

- چند سالته خوشگل؟

- امسال می رم تو ده سال.

- مامانت کجاست؟

- مامانم؟....تابستون رفت خارج پیش دایی منصورم که درس بخونه.

- چرا تورو نبُرد؟

- نمی دونم.گفت بزرگ بشم بعد برم پیشش.

- بابا تنها شده؟

- نه.من پیش ش هستم.مادر جون بابا هم هست...

عمو داوود هم از اصفهان می آد.

در باز می شود.صورت مرد یک پارچه قرمز است...

پوشه نارنجی را پرت می کند رو ی صندلی...

- مردیکه جا.....ب رو از د تشخیص نمی ده نشسته ...

یکی نیست بهش بگه برو پای منبر ک....پ...

- لطفا کمی آروم...این دختر برای شنیدن این ...

انگشت اشاره اش را بطرفم می گیرد:

- تو دیگه حرف نزن...

(نگاهم چه جوری بود که آروم شد!؟خودم هم نمی دونم)

- می گن به زن جماعت نباید رو داد همینه...

بی پدر!!دار وندارمو برداشته ورفته واونوقت این قُرمم...

می گه طبق اسناد ومدارک نمی تونی کاری کنی...

دختر به پای مرد می چسبد...مرد اورا هل می دهد طرف صندلی.

- برو اونور ...تو هم لنگه مادرت...

دختر ناخنش را توی دهان ش می جود...سه انگشت را با هم...

قطره های اشگ که سرازیر می شود...

مرد سیگارش را از جیب بیرون می آورد.دست دختررا می کشد...

به سقف نگاه می کنم.ترک روی سقف به خاکستری می زند ...

نه!...انگاری سیاه است!

...