سوزن سو’ظن- 2
نگاه کن.کاش یکی به این دختر بی گناه که زل زده به چشمهای اون پسر
وتمنا ازش می باره بگه...ای بیچاره داری چکار می کنی؟
فکر عاقبتت باش.همینی که برات یه فنجان قهوه شیرین می خره،فردا
روزگارت رو تلخ می کنه...همین آدم اولین نفریه که بهت تهمت
هرزگی می زنه...
برمی گرده طرف من...برق چشم هایش کدره وخستگی جای طراوت رو
از توی صورتش برده...
به خودم می گم :الان باید بهترین روزهای عمرشو داشته باشه.مگه چند ساله شه؟
انگاری فکرمو می خونه:
- بیست وهفت سال سن ازم گذشته اما عین پنجاه سالها شدم...
اون روزا که توی خونه پدرم بودم از صدای خنده هام وشروشوری که داشتم ،
همه حسرت می خوردند...من دختر آزادی بودم اما بی بندوبار
نبودم.وقتی باهاش (اسم مرد را اصلا نمی بره)دوست شدم
همه خانواده ام می دونستن...چون اعتقاد داشتند که همسرم رو باید خودم
انتخاب کنم وبه قولی باید با عشق برم خونه شوهر...
این مرد خونه مارفت وآمد می کرد.وقتی قضیه جدی شد و
من انتخابش کردم، تو رابطه ها مون هم آزاد برخورد کردم...
خودش می دونه اون روزا برام قشنگ ترین روزهای عاشقی بود حتی
وقتی ازدواج کردیم انگار قله رو فتح کردم...
عاشقش بودم...اما حیف که به شش ماه نکشید.اولش خیلی دوست داشتم از اینکه
حسودی می کنه...ازعلاقه زیادش می دونستم وباهاش راه می اومدم اما
کم کم به وحشت افتادم...می گفت :چرا آرایش می کنی؟
آرایش نمی کردم.یه روز دیگه می گفت:چرا آرایش نمی کنی؟
آرایش می کردم...بعد می گفت چرا این لباسو پوشیدی؟می خوای
همه نگاهت کنن...نمی پوشیدم...
یه روز دنبالم می کرد ببینه من واقعا خونه مادرم می رم...
تلفن خونه روکنترل می کرد...این شماره ناآشناس؟
می گفتم : شماره یی که دوستم گرفته.همون روز
که خونه مابود وبه شوهرش زنگ زد...می گفت :پس شماره رو گذاشته که
توبه شوهرش زنگ بزنی...
دستشو می گیره روی صورتش:
وای... از بیاد آوردن این سین جین ها به هم می ریزم...
باور کنید اگه با جدایی موافقت نکنه یا تیمارستان می رم یا
خودکشی می کنم...
- تا حالا به پزشک ویا مشاوره مراجعه کردید؟
- ده بار بیشتر.اما فایده یی نداره.حتی داروهارو هم نصفه ونیمه می خوره و
به مداواش اهمیت نمی ده.می گه با دکترا رو هم می ریزی ونقشه می کشی تا
منو از بین ببری...
- چرا طلاق نمی ده؟
- نمی دونم.می گه موهاتو عین دندونات سفید می کنم بعد طلاقت می دم!!
.
.
.
- آقای محترم شما یا باید مداوا بشید یا جدا؟
زندگی یه آدم خیلی مهمه.مدارک نشون می ده که شما بیمارید...
همسرت هم که شمارو دوست داره ومی خواد کمک ت کنه...
پس اشکال کار رو توچی می بینی؟
(پره های بینی مرد می لرزد...چشم هایش را ریز می کند)
- کمک کنه؟هه! دوره این حرفا گذشته آقای قاضی...
این خانوم اگه منو دوست داره چرا جلوگیری می کنه...هان!؟
چرابچه نمی آره!؟...این خانوم مشکل داره نه من آقای محترم...
این خانوم تازه فهمیده که عشق وحال یعنی چی!
(زن بند کیفش را فشار می دهد)
- آقای قاضی! من خودم بدبخت شدم چرا یک موجود دیگرو
هم بدبخت کنم.بچه بیارم که چی بشه؟تازه مشکلات من ده برابر می شه...
اولش می گه این بچه مال من نیست وحتما حرومزاده است ...
بعد حتما دنبال اثبات اینکه این بچه مال این آقا هست یانه؟..
بعد وبعد وبعد وهزارچرا های دیگه ...
(زن ناله می کند)
تورو خدا به دادم برسید...من انسانم...آزادم کنید...
نه مهر...نه جهیزیه...نه ...هرچی که حق منه...نمی خوام...
حتی سهم خودم از خونه یی که پدرم به ما داد هم مال خودش...
به هر چی که اعتقاد دارید منو رها کنید...
- رها بشی!؟مگه شهر هرته؟بری آزاد وبه همه شهر ب....
(قاضی بلند می شود)
- به شما اخطار دادیم که مواظب حرف زدنتون باشید!
- آخه آقای قاضی به این راحتی ها هم که ایشون می گه نیست...
به من مهلت بدین یه سه ماه دیگه ...من با مدرک می آم که ثابت بشه این خانوم ...
زن می نالد:
- وای نه ...تورو خدا...
* * * * * * * * *
بارون می آد.کیفم رو برمی دارم .چترروهم.نزدیک در نگاهی به آسمان می کنم...
چترومی زارم گوشه در...درومی بندم.می خوام زیر بارون قدم بزنم.
دیروز پرونده بسته شد...ویک زن آزاد...
...
آقا اجازه هست